شب قدر…

این شب که تمام مقامش فاطمه
تمام مظلومیتش علی
و تمام نظارتش با مهدی علیه السلام است…

التماس دعا دارم از همه ی دوستان
اللهم عجل لولیک الفرج…

و خداوند عشق آفرید…

۱۴۳۰ سال پیش کمی زودتر  یا دیرتر…

خدا بر آن شد تا بر ای همیشه به نسل انسان منت بگذارد…

و تمامِ تمامِ عشق را در هئیت انسانی آفرید و نامش را ح س ی ن پسندید…

و با این خواست حضرت حق نسل شیعیان تا آخر الدهر مدیون خدا گردید…

کاش من فطرس بودم و یا زهیر  و یا حر و اگر دست می داد حبیبت می گشتم…

 یا ح س ی ن

عشق نوشت:خدا می داند دارم پر در می آورم در عشق میلاد حسین…

کور شود هر چشمی که نخواهد عشق ح س ی ن را در دل جوانان وطنم بیبند…

عید عشق بر تمام عشاق الح س ی ن مبارک…

 

باب المراد…

به سبک شعرهای سید برقعه ای…

آقا من دلم شمس طوس می خواهد …

آقا من دلم انیس النفوس می خواهد …

آقا من دلم بالب المراد می خواهد…

آقا من دلم امام جواد  می خواهد…

آقا من دلم رکن الرفیع می خواهد…

بر  سینه ی ح س ی ن طفل الرضیع می خواهد…

علی بن موسی الرضا را به خاطر نداشتن فرزند پسر نکوهش و استهزاء می کردند …

و خدایش به شمس کوثر بخشید…

یا جواد الائمه ادرکنی…

یا مولانا علی بن الح س ی ن…

یا طفل الرضیع ادرکنی…

فوری:دم بچه های مستند “مهار نشده” گرم…

بلندای واژه های نامت…

آیه الله:

چه آیه ای نزدیک تر از تو برای درک خدای تو…

محمّد:

ستوده … و عجب ستایشی است تو را حتی پس از آخرین پروازت تا خدا…

تقی:

پرهیزگار …و خدا می داند از چه چیزهایی که پرهیز نکردی! تا این خَمِ تواضع میانت را در بر گرفت…

بهجت:

و قسم بخدا که مگر این وصف های عاشقانه ی بهجتت نبود هنگام نماز…

فومنی:

اهل فومن شاید… ای سبز ترین مرد دیار جوانه های سبز… اهل دلی انگار تا اهل فومن…

این قلم عاجز و خاسر و قاصر را بپذیر …

برای سه ساله ی پرواز لاهوتیت تا خدا…

پ.ن.:پسر گرامی شان نقل می کرد امروز:آقای بهجت نماز که می گزاردند لباس هایشان  خیس آب می شد…

و مثلاً می گفتند:فلان امام جماعت هم اهل سیر و سلوک است…

یک نصیحت یک نکته برای جوانان:

پدرم همیشه برای خلوص در نماز می گفتند از دقایقی قبل برای نماز آماده شوید…

اردی بعشق مادری…

همیشه ادری بعشق(به قوله وافی!) برای من نوع دیگری بوده تعادل بهاری هر سال برایم ارمغان میلاد بهاری مادرم است…

مادری که صبوری را هویت بخشید…

و برایش آن می خواهم که خدا از من برای او می خواهد…

امسال که هم روز میلاد خودش بود هم میلاد مادرش(خانوم فاطمه الزهرا سلام الله علیها) رسم و بزم و اصلی دگر بود…

هر چه بگویم دیگران گفتند راه هم رفتنی است…

همین که بچه گی تا او نفس می کشید ما دو سه تا نفس از او جلو بودیم اما حالا که گاهی به نفس نفس می افتیم دستانش همه جان است!

تا ما راست شدیم او خم شد…

نا ما خم شدیم او به سجده افتاد…

تا به سجده افتادیم او اشک ریخت…

تا ما اشک ریختیم او دست بدل گرفت تا نکند آهستگی نفسش را بفهمیم!…

تا او خندید ما نور گرفتیم…

تا ما خندیدیم او جان گرفت…

تا جان گرفتیم او آب شد…

تا ما آب شدیم او نون و دال شد…

مادرم کاش روزی خنده ی از ته دل برایت باشم…

و خدا تو را برای من در ظل رحمتش نگه داراد…

آمین.

ادامه‌ی خواندن

قاب عکسی برای ارمیای من…

قاب عکس را که بر می دارم و چهره اش را نگاه می کنم می بینم چقد شبیه ارمیای امیر خانی است…

“چشم های سیاه…”

محاسن مشکی…

موهای مشکی و کمی بلند…

شانه هایی پهن و مردانه و قدی میانه…

حال نشانی از تو نیست که دل به آن خوش کنم…

نه فرزندی و نه “هم سری”…

تمام نشان تو برای من همین قاب عکس قدیمی است…

ادامه‌ی خواندن

شهید حاج امینی…

حتماً شما هم عکس ایشان را دیده اید من خیلی منقلب شدم وقتی عکس لحظه ی شهادت ایشان را

دیدم…

غم نوشت:حاج محمد ابراهیم همّت…

خودتان می دانید ارادتم را به خودتان…

ما دلمان یک سفر جنوب می خواهد…این اولین خواسته ی من از شماست…

حوالی مجنون نشد،دهلاویه و طلاییه و شلمچه را عشق است…


پ.ن.:جنوب خواستن معرفت می خواهد…من اما انگار دلم خاک می خواهد و دهانم هم…

اصلاً این جمله را قبول ندارم!

“نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد…”

مونث ها که بخواهند بروند سفر…خوب می توانی خداحافظی کنی…

مثلاً انقدر با او مزاح می کنی تا اشکش را در بیاوری…

یا بغلش می کنی و به نشانه ی محبّت بیش از حد چند ضربه محکم به کمرش می زنی که یعنی فلانی

خیلی می خوامت…

امّا وقتی یک مَرد می رود … بغض چشمانت را فرو می خوری…

و خودت را مشغول کاری می کنی :مثل اتو زدن لباس هایش…

لحظه ی وداع که سر می رسد دلت دارد می زند بیرون از بس که بغضیده ای…

امبا وقتی این سفر برایش خوب است…خدا را حافظش می کنی…لاحول می خوانی،توی دلت می گویی

دست علی (علیه السلام) سپردمت…

وقتی که نیست…

تازه قصه شروع می شود…


پ.ن.:فرمانده ی من…

پ.ن۲:روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها دعوت شدم،دعاگوی همه دوستان هستم ان شاءا… 

سیّد واصل…

هنر تجلی شیدایی است و شیدایی هرچه هست در عشق است…

پس بنابر این سخن سیّد ما باید الان هنرمند متجّلی باشیم…*

پس کسی که عاشق شیداست می شود چکیده ی این سخن سیّد و شهید واصل…


پ.ن.۱:نمی دانم اگر جای بچه های شهر ری بودم لابد حساب ویژه تری برای خودم قائل بودم…

وقتی سیّد مرتضی هم متولد شهر ری است…

لااقل گردان آوینی شهر ری بسازید و لزوماً نیازی نیست وجود ظاهری داشته باشد…

پ.ن.۲:سیّد مرتضی هر وقت آن “طلاییه ی” معروف را می شنوم و داستان قرار شما یاد این جمله معروف

می افتم:

“شهید زنده است…

و خدا زنده است…

و شهید از صفات خداست…”

*:سیّد ابوالفضلی شیدایی نیست پس …

امید…

“قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله…”

برای کسی نازل شد که قتل نفس کرده بود…

حتی قاتلان را از رحمتت ناامید نمی کنی…

منِ تکه تکه ی این روزها تکه تکه تر می شوم…

وقتی به این جای نشانه هایت می رسم:

“اولئک یبدل الله سیئات بالحسنات…”


پ.ن:باران بارید وقتی خسی میقات را در شوق پرواز دیدم!)عجب سیاقی دارد این جمله و البته پر از ایهام!)