محراب…

این روز ها فقط می جنگم…

به فرموده امیر دلم مولا علی…

جهاد به دست

جهاد به زبان

جهاد به قلب یا همون دل خودمون…

جهاد…

جهاد با خودم…

شمشیر از رو بسته ام برای براندازی خودم…


پ.ن.:خدایا در این راه سخت و بسیار سخت تنها یاور و حامی ام تویی…

پس بسم الله یا خدا…

شب قدر…

امشب یک جای همین دنیا دور از عزیزانم…هستم تن های تنها…

دعایم کنید…

و ماادراک ما لیله القدر…


پ.ن:لیله ی قدر بی گمان باید شب ضربت تو باشد…شبی که به اسم فاطمه است…

دعایمان کن بابا…

لا حول و لا قوه الا بالله…

اصلا تمام عشق حسین این بود که جلوی چشم بابا راه بروی

روز واقعه که شده بود،هنگامه ی رفتنت به میدان…حرامیان که تو را دیده بودند گفته بودند:حاشا که ما با

پیامبر خدا بجنگیم(پیامبر کوچک حسین،شبیه ترین از خُلق و خَلق به پیامبر)…

ناگهان یکی میان جمعیت گفته بود او علی بن حسین است و همه نام علی که شنیده

بودند آتش به جانشان افتاده بود…باران نیزه گرفته بود انگار…

دل ما دل ما دل ما در هدف تیر کمان ابرویان

همه تن همه تن همه تن سینه سپر کرده الهی بزند

تقدیم به علی اکبر لیلا… 


پ.ن:این را ننوشتم که اشکی تان کنم خدا می داند این شهزاده چه کرده با دلم…

پ.ن.۲:دیشب انگار کسی تو گوش دخترکی چیزی نجوا کرده باشد یک جای همین دنیا!

 

من به تمام هستی ام خدایم ایمان دارم…

ایمان دارم که سکوت می کنم…

ایمان دارم که می بینم و دم بر نمی آرم…

ایمان دارم که راضی ام…

ایمان دارم؟!!!

کدام ایمان؟!!!

ایمان از اَمَنَ می آید…امنیت…که جایگاه ایمان قلب است…

جایگاهِ خدا نیز دل است…همان کلبه ی حقیرانه!…

از خودم می پرسم دلم را امن کرده ام که ایمان داشته باشم؟!!!

که خدا “کَرَم نماید و فرود آید”؟!…


پ.ن:از این روزها چه بگویم که علیم و بصیری به دلم…”یاالله،یا رحمن،یا رحیم،یا مقلّب القلوب و الابصار ثبّت قلبی علی دینک…”

بخشایش،لازم نیست اعدامش کنید!

خدایا تو که اعدام نمی کنی!…

وقتی که کار بنده ای به نهایتش(نهایت گناه و ناشکری)برسه،خدا قهر می کنه و بندشو به حال خودش رها می کنه!…

خدایا اون روزو نیار که به حال خودم رها بشم،تو نباشی تُو زندگیم…

خدایا ما شمارو خیلی دوست داریم…دست شما درد نکند!

ببخش اگه تو نهایت مهربونی هستی که یه آدم میتونه تصور کنه و باز بیشتر از آن و من انقده بدم…

ببخش ای مهربونترین مهربونا…

استارت می زنیم…

الهی به امید تو…

شهر دوست دور است و نزدیک… 


 پ.ن:خیلی دلم گرفته …دعا…دعا…دعا

خدای نوشت…

(جلد کتاب…آبی…تصویر یک ماه در گوشه ی چپ بالای کتاب)

“روی ماه خداوند را ببوس”…

.

.

.

“تو” خوب تر ز “ماه”ی “من” اشتباه کردم…

این جمله را قرن ها پیش ابراهیم خلیل به تو گفته بود…

(برداشتی ادبی از داستان احتجاج حضرت ابراهیم در مقابله با ستاره پرستان…)

ابراهیم:ماها تو خدای منی…

چون ماه رفت و روز پدیدار شد…

ابراهیم:همانا من افول کنندگان را دوست نمی دارم…

…(بعد از احتجاج با خورشید…)

…باز هم ابراهیم:الها تو پروردگار پایدار و افول ناکردنی منی…

این ها را ابراهیم گفته بود همو که دوستت خوانده ای او را…

در پناه او…


پ ن ۱:”کتاب روی ماه خداوند را ببوس” نوشته ی جناب آقای مستور است.

پ ن ۲:یاد همه ی دوستان خوب به خیر…

کتاب قانون۱…بوته ی توبه

بوته ی توبه تان را به کارید…

امیر المومنین فرمودند:۴رکن دارد:

۱-پشیمانی…

۲-تصمیم به عدم بازگشت به گناه…

۳-جبران حقوق ضایع شده ی مردم…

۴-جبران گذشته(این در صورتی است که حق “الله” باشد…)

همین دیگر راهش این است…

خودش هم مژده داده “انه التوّاب الرحیم”…

در پناه حق


شهر خدا

سن:همان ۵۹ ساعت
در ادامه:تمنی جرعه ای زلالیت و پاکی دارم! می دهی به این مستمندی که پایش از گلیمش بسی فراتر می رود! مناجات دوازدهم عارفان:خداشناسان، می بینی در میان نشانه هایت غرقه ام و تو را در میانه نمی بینم!، شناخت راهت چیست؟هووم! وقتی می توانی چیزی را بشناسی که به آن علم داشته باشی، تو که موجودی برای خودت! من به تو علم دارم؟ آری! می دانم که هستی! می دانم که هستی و نیست بودم و تو هستم کردی!، پس چگونه است که اجتماع نقیضین پیش می آید؟ اگر علم دارم پس چرا هنوز تو را نشناخته ام؟، مناجات سیزدهم، مناجات ذاکرین:یاد حق کنندگان، تا فکر و یاد دیگران هست خدا برکات بدهاد! کی فکرم ناراحت می شود که کسی هست! کسی مهربان تر از همه!، مناجات چهاردهم معتصمین:چنگ زنان به حق، بچه که بودیم بیشتر چنگ می زدیم، به هر که از دو قدمی مان رد می شد، چنگ می زدیم(به نوزادان که حتما توجه کرده اید!)،الآن هم گاهی اوقات که میان حرف دیگران هم می دوم چنگ می زنم! به قوله شاعر:همه خوش دل آن که مطرب بزند به تار چنگی/من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی! خلاصه چنگ و چنگ بازی زیاد هست، خوشا آنان که به کمند زلف تو چنگ می زنند! مناجات پانزدهم، مناجات زاهدین:پارسایان، زاهد و پارسا یعنی آدم پرهیزگار و با تقوا، آدمی که…
ادامه دارد…

سن:۵۹ ساعت هنوز!
در ادامه:سراغ هر چیزی و هر کسی نمی رود، هر چیزی را نمی خواهد!، هر چیزی نمی خورد!، هر چیزی گوش نمی دهد!، هر چیزی و هر کسی را نمی بیند!،
هوا روشن شد… هنوز در پیچ و خم این هستم، که کدام یک من بودم؟؟!!
” من که انسانم!……………”
یا ارحم الراحمین

شهر خدا

سن:۵۹ ساعت
در ادامه:گناهانم پیروز شدند و باز چرخه ی زیبای به روی خود نیاوردن و خواستن از تو ادامه دارد، مناجات هشتم مریدین:خواستاران، گفتم که بسیار خواستارم! از همان مثقال ذره که خود گفته ای تا بگیر اکبر الاشیاء می بینی من چه می خواهم و تو چه می خواهی! تو مرا خوب می خواهی و من تو را در میان اشیاء و اشخاص جسته ام، خدایانی دروغین! نمی دانم به آنان سجده هم کرده ام چون تو! … پناه می برم به تو از شرِ شیطان نفس و شیطان رجیم!، مناجات نهم، مناجات محبین:دوستداران،محب؟نه محب هم نیستم! تا کاکائو، قورمه سبزی،انار،طلا مخصوصا از نوع سفیدش،پارچه هایی که قیمتشان از حقوق یک کارمند در کشورمان بیشتر است تا ماکسیما،bmw و کم کمش سوناتا هست، تا ساعت ویولت هست، تا هر روز فرکانس “هات بیرد” هست، تا نرم افزار hanashi” که می توانی موقع چت کردن دست طرفت را رو کنی، هست! کی تو را دوست می دارم؟، مناجات دهم، مناجات متوسلین: وسیله گیران، آری متوسلم! خوبان درگاهت را وسیله گرفته ام، به علی که چون آیینه ای تو را منعکس می کند و آیینه ی تمام نمای توست متوسل می شوم، باشد که آنان را ببینی و ببخشی مرا، نه وجود ناپاک خودم را!، مناجات یازدهم مفتقرین: مناجات مستمندان است نه مستمند جسمی و ظاهری من مستمند روحی و معنوی ام …
ادامه دارد…