هو القهّار…

صدای قدم های مادر می آید…

سیاهی غم شهادت مادر برای تمام عالم…

سر بلند نکن دنیا!…

و نبین تمام مردانگی علی مولا (علیه السلام) را در صبر…

صبر تمام ۱۱۰ مقام عاشقی است…


پ.ن.:فاطمیه پارسال کجا و فاطمیه امسال کجام؟!

بانو دلم دست شما…

چشمم به چادر شما؟!

دستم به دست شما نه!

به دست اباالفضلتان…

باقی اشک…

ماهی…

می نشستم کناری فقط نگاهش می کردم…

من که دلم نمی آمد…

خیلی سخت است صیّاد عاشق صیدش بشود…

دیگر دلم نه به شیر،نه به بال های جوجه کباب های مهری خوش بود…

آن ماهی کوچک تازه چند روزی آمده بود و حالا من آنقدر لاغر و نحیف شده بودم که اشکم هم درآمده بود…

مهری تعریف می کرد:ژاله تا حالا گریه ی گربه دیدی؟

خبر نداشت تمام دلِ گربه ای من میان آن تنگ کوچک دارد شنا می کند…


پ.ن.:گریه گربه را جدی بگیرید!

این گریه واقعی است!

بخوان به نام پروردگارت…

مَن عَشَّقَ،فَعَفَّ،ثُمَّ ماتَ،ماتَ شَهیداً…

مَن عَشَّقَ،فَعَفَّ،فَکَتَمَ،فَماتَ،فَهُوَ شَهیدٌ…(با هر ادبیاتی بخوانیم فرق نمی کنند این نسخه های متفاوت!)

هرکس من را طلب می کند می یابد مرا،

و کسی که مرا یافت می شناسد مرا،

و کسی که مرا شناخت مرا دوست خواهد داشت و کسی که من را دوست داشت،

عاشق من می شود و کسی که عاشق من می شود،

من عاشق او می شوم و کسی که من عاشق او بشوم،

او را می کشم و کسی که من او را بکشم، خون بهایش بر من واجب است،

پس خون بهای او من هستم.

مخاطب خاص:ریز بین باش!

میان سخنان خدا فاصله ای و تغییری نیست!

ما آغاز تمام فاصله ها و تغییراتیم!


پ.ن.:هو العشق…هو العاشق…هو المعشوق…

بسم الله الرحمن الرحیم…

سند بالاتر از این می خواهی!

یاعلی…

اول دفتر است و آغاز کردیم!

بهترین سال های عمر من…

سال ۸۶ بهترین سال زندگی نوجوانی…

سال های ۸۹ و ۹۰ هم به خاطر ازدواج دوستانی که دوستِشان می دارم و کربلایی که تا عمر دارم

سپاسگزار خدا هستم…بهترین سال های عمر من بودند سال های دانشجویی که بهترین خاطرات عمرمان

را در جوانی رقم زدند…

سال ۹۰ سالی که با حساسیت بیشتری به اعمال و رفتارو کردار وگفتار نگاه کردیم الحمد لله…

واگر چه در همه ی موارد موفق نبوده ام اما خدایم “غَفور و رَحیم” است! 

ان شاءا… در سال ۹۱ بهتر و خوشحال تر باشیم…

هم حال دینی و دلی و روحی مان…هم حال زیارتی مان…هم حال دوستی و دوستانمان…


پ.ن.:اگرعمدی یا سهوی کسی را آزاراندیم حلالمان کنند. یاعلی مدد

دل پیچه…

میان دل پیچه هایم گم ات کردم…

قرارمان سَرِ ِ پیچ بعدی…راسته ی بطن دل تنگی…پایین تر از دهلیز فاصله…اصلی ترین شاهرگ خاطره…


پ.ن.:کاش مردم دانه های دلشان مثل انار پیدا بود…

مقنی…

چاه می کَنَم در دل…

شاید که یوسفم از مسند چشم دل بکند و در آن ماوا یابد…


 پ.ن.:…

پ.ن.۲:مقنی قنات های دل…

پ.ن.۳:راه اشک بگشا…

مناجات نامه…قدم اول

“عبد”یعنی بنده،یعنی هر چه بزرگان گفتند بگی چَشم…

من بنده ی بزرگترینم…خدای “اکبر”…

پس خدای من آماده ام که هر چه گویی آن کنم…”اَفعَل”ت را انجام دهم…و سراغ “لاتَفعَلَ”ت نروم…

خدای من راهی بس سخت پیش روست…

سخت تر از هزارتوهای مغز و ذهن و فکر آدمی…

و من حقیر تر از آن که بی تو محلی از اعراب داشته باشم…

شانه های نحیفم قُرص به پشت گرمی توست…

بسم الله ربِّ العرش العظیم…


پ.ن.:دوستان که یدی در سلوک دارند بی توشه نگذارند ما را…

بدقولی…

برخلاف همیشه ام بگذار بدقول باشم…

من دیگر نیستم!



پ.ن:مطمئن باش اگر خدا مراقبم نباشد بدتر از این بودم…آدم را نمی گذارد به حال خودش…خوبیش

این است خدای رحمن و رحیم