موسی دین ما…

اگر موسی عمران آب دریا می شکافت…

تو کاشف هر دری از ابواب بسته هستی…تو باب الحوائج تمام عالمی…

اگر موسی در دربار فرعون بود و هارونی داشت…

تو در زندان هارون و میوه ی دلی چون رضا نداشتی…

اگر موسی محزون گشت در میان بیابان…

تو حتی در میان بند و غل و زنجیر هم خدا را بهمان شور و شعف که در وقت آزادی یاد می کردی…

اگر موسی هارون تربیت می کند…

تو “علی بن یقطین” داری که خود ولی الله است…

راستی من در شگفتم میان این بده بستان های قبیله ی شما و کبوتران…

السلام علیک یا موسی بن جعفر ایها الکاظم

السلام علیک یا راهب بنی هاشم

السلام علیک یا ابا الرضا

السلام علیک یا ابا الفاطمه المعصومه…

السلام علیک یا باب الحوائج…

خدایا بموسی بن جعفر چشم ما را به ظهور مهدی فاطمه روشن بگردان…

آمین…

مهمانی پر نور…

می رسد به این نام که دلم پر می کشد:

“صلّ علی محمدٍ سیّد العاشقین و آله”…

اگر عشق زین سان است که تو داریش یا ختم الرسل به سر دوان به سراغش خواهم آمد…

زیارت حضرت رسول و صد صلوات تمام می شود!

صاحب مجلس می گوید:هر کسی شمعی از میان ۱۴ شمع بردارد…

سفارش خاصه ای به مادرم در خصوص شمع ها می کند…

مادرم ناگاه شمع روی “هادی عیه السلام” را بر می دارد…دلم پاره می شود !

سیده ی دل این چه خاکی است که به سر کردیم!

مادر می گوید تو هم یکی بردار…

شمع را بر می دارم،شمع روی “مهدی علیه السلام” است…

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد…

راستی میان شمع ها شمع امام رضا با همه فرق داشت!

بلند می شویم دعاهای آخر مجلس است…

نوحه خوان انگار قرار دل بی قرار ما را می داند…

حضرت صاحب را به “علی اکبر” قسم می دهد و اشک امانم نمی دهد…

یاد همه ی دوستان بودم بالاخص:وافی،هوالعشق،طوبی محبت،کاش می شد خدا را بوسید و خیلی های دیگر…

عقیله بنی هاشم…

علی نقطه بای بسم الله است …

و تو نقطه بای صبر…

شهادت عمه جان است نگویید وفات…

زینب که جای خود دارد!

من مات علی حب الح س ی ن مات شهیداً…

“فهو حسبه” نوشت:دیگر برای همیشه “ما” را بخدا سپردم…

 

پدر خاک…مادر آب…

شناسنامه ی مرا بد نوشته اند…

من “آدم” ام…

پدر خاک…

مادر آب…

شاید روز پدر را دخترانی فهمیدند که پدری،به حکم بابایی بودنشان،به حکم زین اَب

بودنشان،آخرین شب عمر زمینیاش را در خانه آنان صبح کرد…

شاید روز پدر را آن دختری با رگ و پی فهمید که سه سالگی اش را راس الح س ی ن…

شاید روز پدر را آقازاده ی شش ساله ای فهمید که اباسلط هم ندید از کدام در وارد شد…

“شاید هم دختر شش ساله ای…”

ندا آمد:تو بنت الاسدی و اسد الله میوه ی دل داری…

حیف است خاک پذیرای پدر خاک باشد…

“مرتضی”مان را به آستانمان بیاورید…

عجیب دلم می جوشد در محبتت یا مولا…

امشبی را “نشانه ای” یا مولا…

 

ای خلق ثناگوی تو یا حضرت هادی…

شیخ طوسی از کافور خادم روایت کرده که گفت:حضرت امام هادی علیه السلام فرمود به

من،که فلان سطل را در فلان محل بگذار که وضو بگیرم از آن برای نمازم و فرستاد مرا پی

حاجتی و فرمود چون برگشتی سطل را بگذار که مهیا باشد برای وقتی که من خواستم

آماده نماز شوم،پس آن حضرت بر قفا گفت تا خواب کند و من فراموش کردم که فرمایش حضرت

را به عمل بیاورم و آن شب سردی بود پس یک وقت ملتفت شدم که آن حضرت برخاسته برای

نماز و یادم آمد که سطل آب را نگذاشته ام در آن محل که فرموده بود،پس از جای خود دور شدم

از ترس ملامت آن حضرت و متالم بودم از جهت آن که آن حضرت به تعب و مشقت خواهد افتاد

برای تحصیل آن سطل،آن گاه مرا نداء کردند،نداء غضبناک من گفتم (انالله) چه عذر آورم بگویم

فراموش کردم چنین کاری را و چاره ای ندیدم از اجابت آن حضرت،پس رفتم بخدمتش به حال

رعب و ترس،فرمود وای بر تو آیا ندانستی رسم و عادت مرا که من تطهیر نمی کنم مگر با

آب سرد،برای من آب گرم نمودی و در سطل کردی،گفتم به خدا سوگند که نه من سطل

را در آنجا گذاشته ام و نه در آن آب گرم کردم فرمود الحمدلله بخدا قسم که ما ترک نخواهیم

کرد رخصت خدا را و رد نخواهیم کرد عطای او را،حمد خداوندی را که قرار داد ما را اهل

طاعتش و توفیق داد ما را با عانت برای عبادتش،همانا پیغمبر صل الله علیه و آله فرمود

که خداوند غضب می کند بر کسی که قبول نکند رخصتش را…

 

صل الله علیک یا علی بن محمد ایها الهادی النقی و علی آبائک و علی جدّک رسول الله…

عبد نوشت:شکر خدا که همیشه از روی عادت و نه از روی طاعت و تسلیم

با آب سرد وضو گرفته ایم،

خوشحالم لااقل اندازه ی تار مویی،پر کاهی شبیه شما باشم یا علی بن جواد…

یا امام المتقّین…

خدا بخواهد ادامه دارد…

وَ هِیَ سُورَهٌ جَدُّنا ح س ی ن…

سمت خدا را می بینم…

مباحث “صبر بر گناه نکردن”  حاج آقای حسینی ادامه داشت…

پخش روزانه ی قرآن هم به سوره ی فجر رسیده بود…

حاج آقای حسینی روایتی از امام صادق خواندند که در آن امام صادق علیه السلام فرموده بودند:

“سوره ی فجر را چه در فرائض و چه در نوافل بخوانید!”…

پرسیدند علت را یاران؟…

امام فرمودند:وَ هِیَ سُورَهٌ جَدُّنا حسین…” و مخصوصاً به آیات پایانی اشاره می کنند…

و خدا می داند که من این روایت را می دانستم!…

و لرزش سراسر وجودم را می گیرد …نفس سخت می شود…اما اشک زود جاری می شود…

و خدا می داند من چقدر برای دوست داشتن ح س ی ن “کشته می شوم”…

و خدا می داند چه شراب طهوری است نام ح س ی ن…

و معرفتش حج الاعلی…

شهادت در راهش …. “السلام علیک یا ثار الله و بن ثاره”… خدا خود خون بهایت می شود…

و زیارتش “جنات تجری من تحتها الانهار” است برای من…

و بار خدا تا آخرین نفس… تا سنگ غسالخانه… تا تابوت… تا سنگ لحد…تا خاک ریختن رویم…تا تربت ح س ی ن…

تا روضه ی ح س ی ن…ح س ی ن را از من مگیر…

آمین یا رب الح س ی ن…

عین النجس…

پیامبر خدا(ص) می فرمایند: اى على! هر که مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست دارد پس خدا را بر حلال‏زادگى‏ خود سپاس‏گوید؛ زیرا ما را دوست ندارد، مگر حلال‏زاده و ما را دشمن ندارد، مگر حرام زاده.

این “عین النجس” را باید سوزاند و خاکسترش را به باد داد…

لعنه الله علی قوم الظالمین…
لعنه الله علی قوم المفسدین…
لعنه الله علی قوم الکافرین…

نام علی بلند فریاد خواهم کرد تا کور شود هر آنکه نتواند دید….

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

السلام علیک یا علی بن محمد ایها الهادی النقی…

از اطلاع رسانی “سرباز گمنام” هم ممنونیم.

یا علی

زین پس تعریف عین النجس یعنی همان شاهین نجفی!

پا قلب دوم انسان است…

از قدیم گفتن پای آدم همون جایی میره که دل آدم میره

ح س ی ن

ع ش ق نوشت: وقتی هوای شهر نفس گیر می شود
با روضه ح س ی ن نفس تازه می کنیم…

پس چرا پای تن در گِل مانده و پای دل سوی تو می دود…

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست…

این بیت صاحب اصلیش تویی به اذن تو تقسیم می شود…

جان را به دل…
دل را به تو…
تو را به ع ش ق…
ع ش ق را فقط به ح س ی ن می سپارم…
و ح س ی ن هم فقط مال خداست…

از دلی تنگ و سینه ای بی تاب
السلام علیک یا ارباب…

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم…

این را شاعر برای عشق زمینی اش گفته بود یا هر چه من نمی دانم…

اما فکر کن مادری برای ماه پسرش این را خواند در کوچه ای…

و یا برادری برای ماه برادرش این را گفت و تمام “آن کوچه” را فریاد زد…

یا پدری که تمام آسمان بر دوش اوست ماهکش را از دوش آسمان گرفت…

“ماها” نکند هر که کوچه ببیند باید چشم بدهد؟!…

و یا برادری از دوری ماهش تشنه شد…

و خواهری که رکابش ماه بود…حالا بر روی زمین است…

ماها! ماه هر نیمه شب و هر کوچه ای هستی باش…

اما برای دل بچه های زهرا (سلام الله علیها) تو هم امشب بگیر…

تاریکی باید اساس اسرار خدا باشد….*

برای امشب که فاطمیه ی ما تمام شد و فاطمیه ی علی تازه آغاز شد…

* نوشت: … و سِرِّ المُستَودَعِ فیها…

ای تمام عشق،بانوی ِ علی…

من را نگاه کن…

من که علی ام…

من که مَحرَمم

از من چرا؟

عزیز ِ دل،”رو” گرفته ای؟…

بانوی من شمائل آهو گرفته ای…


پ.ن.:شهادت مادرم افسانه نیست…شهادت امّ ابیها تسلیت باد…

پ.ن.۲:شعر را دستخوش تغییر کردیم به خاطر بعضی حساسیت ها…

پ.ن.۳:شعر از یکی از شاعران بزرگوار و هم دانشگاهی است…

پ.ن.۴:نوحه ی ترکی “وای ای جوان ننه” از حاج محمود کریمی جگرم را می سوزاند…پیشنهاد می کنم

دیوانگی دلتان خواست بشنویدش.