ارباب عالم پدر شد…

آمنه را خبر دهید…
که لیلیِ ِ ح س ی ن برای او پیغامبر دیگری آورد…

علی بن الح س ی ن..
تنها نامی است که قند توی دلم آب می کند…
از بس که ارباب عالمین دوست می داشت نام مولای دل را…

حق می دهم به ح س ی ن بعد از علی اکبر خاک بر سر دنیا کند
آخر یک بار تدریجی عزیزانش را از دست داد با رفتن علی اکبر،
هم پیامبر،علی ِمولا،۱۸ ساله مادرش،
آقای کریمان عالم،حسن برادرش بیکباره با رفتن علی همه با هم شهید شدند…
حق می دهم که ح س ین زیر عبای خود نرود برای گرفتن جوانش…

خودت گفتی:علی ات غرق خداست…
مرا غرقه ی علی ات کن…

“مولا”…

یاعلی!
مولا!
نمیدانم میدانی که چه لذتی دارد گفتن هرباره و هزارباره این عبارت: یا مولا
“مولا” را می گویم
این که بدانی
همیشه بدانی
مولایی هست
و دلت را میتوانی قرص به دلداری او تکیه بدهی
اینکه هر وقت دلت از هرچیز چرخ کج مدار و نظام روزگار و تنگ غروب و دوری و غربت و خستگی و کار و بی کاری و درد و عشق و هجران و وصل و همه همه چیزهای عالم گرفت
خودت را به یک “یا مولا” مهمان کنی
آرام بگیری و دلت پر بکشد
آی که چه سرخوشی دارد
آی..
“علی میرمیرانی”

محمّد امین…

۴۰ سالگی را برای ” َت” صفر عاشقی گرفتند…

۴۰ سال بود که نورانیت خود را بخدایت نمایاندی…

و حالاست که فرشته ای در هئیت انسانی تو را به خواندن دعوت می کند…

شانه هایش می لرزید…

من خواندم نمی توانم…!

بخوان با نام پروردگارت…

و خواند…

و خواند…

و خواند…

تمام رمز عاشقی انسانی که پیامبر شد…

نام پروردگارش بود…

بسم الله الرحمن اارحیم…

عید اسلام مبارک…

موسی دین ما…

اگر موسی عمران آب دریا می شکافت…

تو کاشف هر دری از ابواب بسته هستی…تو باب الحوائج تمام عالمی…

اگر موسی در دربار فرعون بود و هارونی داشت…

تو در زندان هارون و میوه ی دلی چون رضا نداشتی…

اگر موسی محزون گشت در میان بیابان…

تو حتی در میان بند و غل و زنجیر هم خدا را بهمان شور و شعف که در وقت آزادی یاد می کردی…

اگر موسی هارون تربیت می کند…

تو “علی بن یقطین” داری که خود ولی الله است…

راستی من در شگفتم میان این بده بستان های قبیله ی شما و کبوتران…

السلام علیک یا موسی بن جعفر ایها الکاظم

السلام علیک یا راهب بنی هاشم

السلام علیک یا ابا الرضا

السلام علیک یا ابا الفاطمه المعصومه…

السلام علیک یا باب الحوائج…

خدایا بموسی بن جعفر چشم ما را به ظهور مهدی فاطمه روشن بگردان…

آمین…

مهمانی پر نور…

می رسد به این نام که دلم پر می کشد:

“صلّ علی محمدٍ سیّد العاشقین و آله”…

اگر عشق زین سان است که تو داریش یا ختم الرسل به سر دوان به سراغش خواهم آمد…

زیارت حضرت رسول و صد صلوات تمام می شود!

صاحب مجلس می گوید:هر کسی شمعی از میان ۱۴ شمع بردارد…

سفارش خاصه ای به مادرم در خصوص شمع ها می کند…

مادرم ناگاه شمع روی “هادی عیه السلام” را بر می دارد…دلم پاره می شود !

سیده ی دل این چه خاکی است که به سر کردیم!

مادر می گوید تو هم یکی بردار…

شمع را بر می دارم،شمع روی “مهدی علیه السلام” است…

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد…

راستی میان شمع ها شمع امام رضا با همه فرق داشت!

بلند می شویم دعاهای آخر مجلس است…

نوحه خوان انگار قرار دل بی قرار ما را می داند…

حضرت صاحب را به “علی اکبر” قسم می دهد و اشک امانم نمی دهد…

یاد همه ی دوستان بودم بالاخص:وافی،هوالعشق،طوبی محبت،کاش می شد خدا را بوسید و خیلی های دیگر…

عقیله بنی هاشم…

علی نقطه بای بسم الله است …

و تو نقطه بای صبر…

شهادت عمه جان است نگویید وفات…

زینب که جای خود دارد!

من مات علی حب الح س ی ن مات شهیداً…

“فهو حسبه” نوشت:دیگر برای همیشه “ما” را بخدا سپردم…

 

پدر خاک…مادر آب…

شناسنامه ی مرا بد نوشته اند…

من “آدم” ام…

پدر خاک…

مادر آب…

شاید روز پدر را دخترانی فهمیدند که پدری،به حکم بابایی بودنشان،به حکم زین اَب

بودنشان،آخرین شب عمر زمینیاش را در خانه آنان صبح کرد…

شاید روز پدر را آن دختری با رگ و پی فهمید که سه سالگی اش را راس الح س ی ن…

شاید روز پدر را آقازاده ی شش ساله ای فهمید که اباسلط هم ندید از کدام در وارد شد…

“شاید هم دختر شش ساله ای…”

ندا آمد:تو بنت الاسدی و اسد الله میوه ی دل داری…

حیف است خاک پذیرای پدر خاک باشد…

“مرتضی”مان را به آستانمان بیاورید…

عجیب دلم می جوشد در محبتت یا مولا…

امشبی را “نشانه ای” یا مولا…

 

امیر کَرَم…

شش ماه گذشت…

و کیست که باور کند من هنوز بعد از شش ماه از تنها دیدارم با حضرت ع ش ق زنده مانده ام

و قلبم پاره پاره نشده…

حالا وقتی می شنوم کنار امام رضاست…بند دلم پاره پاره می شود “قطعه ای از بهشت” را پلی

می کنم و سِیلی روانه ی قبله ی طوس می کنم…

کنارم نشسته و اگر غلو نکرده باشم فقط من حال دلش را می فهمم،

می گویم: من دلم دوباره کربلا میخواد!

سرِ به زیر افکنده اش را بلند می کند! می گوید:”دوباره!” می گوید:من دلم کربلا میخواد!

و اشک تمام دیده اش را میگیرد سر به زیر می شود دوباره و

اشکش را با کف دست پاک می کند…

خدا می داند که چقد دلم کربلایی شدنش را میخواهد!

 

http://s3.picofile.com/file/7391419351/alimi_ghasam_be_esmate_ebrahim_hamidrezaalimi_blogfa_com_.mp3.html

دمت و نفست حق! و گرم باد کربلایی…

نوش جان سادات…

این را فقط حال می دهد نیمه شب از خانه بیرون بزنی و آنقدر راه بروی و دم بگیری با این،

تا جایی میان کوچه ای نزدیک طلوع آفتاب به پسرش برسی و دامنش را توی مشت بگیری

بگویی”انا مدیون الح س ی ن”…

عنوان نوشت:امیر کَرَم،دل و دلبرم،من نیام حرم می میرم

برات زیارت تو آقا از دختر تو می گیرم…

راستی من نمی دانم چرا نجف باورم نشد،کنار حرم سقا باورم نشد،ولی شش گوشه را

که دیدم تازه باورم شد که کربلایم…و تمام ع ش ق عقلم را میان حلقه های حرمش به

یغما برد و من خنده ی ح س ی ن را با تمام دلم فهمیدم!

ای خلق ثناگوی تو یا حضرت هادی…

شیخ طوسی از کافور خادم روایت کرده که گفت:حضرت امام هادی علیه السلام فرمود به

من،که فلان سطل را در فلان محل بگذار که وضو بگیرم از آن برای نمازم و فرستاد مرا پی

حاجتی و فرمود چون برگشتی سطل را بگذار که مهیا باشد برای وقتی که من خواستم

آماده نماز شوم،پس آن حضرت بر قفا گفت تا خواب کند و من فراموش کردم که فرمایش حضرت

را به عمل بیاورم و آن شب سردی بود پس یک وقت ملتفت شدم که آن حضرت برخاسته برای

نماز و یادم آمد که سطل آب را نگذاشته ام در آن محل که فرموده بود،پس از جای خود دور شدم

از ترس ملامت آن حضرت و متالم بودم از جهت آن که آن حضرت به تعب و مشقت خواهد افتاد

برای تحصیل آن سطل،آن گاه مرا نداء کردند،نداء غضبناک من گفتم (انالله) چه عذر آورم بگویم

فراموش کردم چنین کاری را و چاره ای ندیدم از اجابت آن حضرت،پس رفتم بخدمتش به حال

رعب و ترس،فرمود وای بر تو آیا ندانستی رسم و عادت مرا که من تطهیر نمی کنم مگر با

آب سرد،برای من آب گرم نمودی و در سطل کردی،گفتم به خدا سوگند که نه من سطل

را در آنجا گذاشته ام و نه در آن آب گرم کردم فرمود الحمدلله بخدا قسم که ما ترک نخواهیم

کرد رخصت خدا را و رد نخواهیم کرد عطای او را،حمد خداوندی را که قرار داد ما را اهل

طاعتش و توفیق داد ما را با عانت برای عبادتش،همانا پیغمبر صل الله علیه و آله فرمود

که خداوند غضب می کند بر کسی که قبول نکند رخصتش را…

 

صل الله علیک یا علی بن محمد ایها الهادی النقی و علی آبائک و علی جدّک رسول الله…

عبد نوشت:شکر خدا که همیشه از روی عادت و نه از روی طاعت و تسلیم

با آب سرد وضو گرفته ایم،

خوشحالم لااقل اندازه ی تار مویی،پر کاهی شبیه شما باشم یا علی بن جواد…

یا امام المتقّین…

خدا بخواهد ادامه دارد…

برادر کشی…

“او” پیامک می دهد:خدایا ما را ببخش که همیشه در کار خیر، یا جار میزنیم یا جا میزنیم…

من جواب می دهم: یا غفور…

مرا ببخش…

دوباره من:تازگیا کار خیرت چی بوده دادا؟

“او”:بعد از کمی شوخی… قراره ۳ خرداد برم کربلا…

من:بازم؟ ای خوش به سعادت!ببین سه ماه نشده ارباب دوباره طلبیدت! حاجی مارو دریاب…

“او”:اصلاً ح س ی ن جنس غمش فرق می کند

این راه عشق،پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار میشود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

من:معلومه که فرق میکنه وگرنه یکی مثل منو نمیطلبید…(من ذهنم میان مصرع دوم “او” قفل کرده!)

“او”:اختیار داری زائر ح س ی ن…

من:زائر ح س ی ن

کاش عارف ح س ی ن بشم…کی میدونه میره زیارت طلبیده شده،یا بُر خورده ما بین عزیزاش!…

“او”: …

من: بی سر شد برادرت…که سر ایمان ما نرود!

“او” : …

من: …

من:راستی لیله الرغائب و اعتکاف عتباتی؟

“او” :لیله الرغائب آره ولی ان شاءا… قبل اعتکاف برگشتیم…

من:حرفای دلمو موقع رفتن بهت میگم…

برادر نوشت:عقد اخوت بسته ایم! یعنی برادریم…یعنی با این کربلا گفتنش مرا کشت!…

توی تمام عالمین به تنها کسی که حسودی می کنم زائر الح س ی نه!

راستی ۳ خرداد … خونین شهر… مادر … گزینش شهادت!