خلیفه الله فی الارض…

دارم فکر می کنم …

” پنج هفتگی”…

یعنی چقدر از عمر آدم؟؟؟؟

ذوق نوشت: ینی وایسادم فقط لپتو بکشم!

خودنویس:
حیاء هم خوب چیزی است! بنده اصولاً شخصی و خصوصی نمی نویسم!
و حقیقتم سوای دنیای مجازیم است…

پیامک…

این آخرها خیلی ناآرام بود…دیشب پیامک داد خیلی احوالاتش خوب شده بود…

نوشت:”خدا رو شکر به آرامش رسیدن!”…


پ.ن.:کلاس اول است ۲ تا مداد مشکی و قرمز به من هدیه می دهد،می گویم لازمم نمی شود…

با اصرار می گوید:حالا ببر…

حافظ…

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبر جد نوشته اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند




پ.ن.:پیام می دهد:یاد حافظ تعبیر کردنت افتادم…

پ.ن.۲:برای … حافظ گرفتم این شعر آمد…بیت سوم از همه جان ستان تر!

هستی ِ بانوی کوچکت…

امروز اینقدر ها درگیری که حتی اگر آدرس این جا را هم داشتی…

فرصت این جا آمدن نداشتی…

می دانم گریه های کوچکش به خاطر دوری از خدایش و ورود به دنیای ما آدم بزرگ هاست…

به جای من انگشتان کوچکش را در دست بگیر…بندهای انگشتانش را لمس کن…

و ببین بزرگی خدا در کوچکی او…


پ.ن.:قدومش مبارک…بانوی کوچکت…

آقا و خانم رئیس…

فکر نکنید بر وزن” آقا و خانم اسمیت”بودا!…

به قوله یکی از دوستان بالاخره “لیلی و مجنون” خونه ی امام جواد هم به هم رسیدند…

با تقدیم صمیمانه ترین تبریکات به مناسبت آغاز پیوند الهی تان و آرزوی خوش بختی برایتان…

باشد که چون سرورانمان مولا علی علیه السلام و بانو فاطمه ی زهرا سلام الله علیها بزیید…

زندگیتان در پناه صاحب امروز…

 

نامه های منتشر نشده ی مجنون…

برایش خریده بودمش…که خودش خوب می فهمد کتاب را… و من را…

یک جایش نوشته بود قبیله ی مجنون خواستند یک بار کاری کنند که مجنون لیلی را ببیند…

طایفه ی لیلی گفتند مجنون تاب نی آورد…

قبیله ی مجنون گفتند شاید حال بی حالش به تر شود…

قرار گذاشتند…

مجنون را تا دم خیمه ی لیلی بردند! سایه ی لیلی را که دید…بی هوش

افتاد…خودش را ندیده بود هنوز!

 

این پست را با تمام حال و هوایش…و با تمام حال و هوایم…

 

تقدیم می کنم به شب عاشورای امسال مقابل ورودی (“…”)

 

هدیه…

می نویسم برای او که بهترین هدیه های عمرم را به من داد…

کتاب هایی که به عمق جانم نفوذ کردند…

جالب این که پشت یکی از کتاب ها نام خودش به طور اتفاقی آمده که من یادم نرود بهترین هدیه های عمرم را از که گرفته ام…

می دانم دوست ندارد نام نسبی اش را ببرم…

دوست همیشه ام…

سنگ تمام گذاشتی مورخ!…

لیلی…

“لیلی نام تمام دختران ایرانی است”…

به قول آقای میر حسینی:”لیلا یکی درست تر بگویم خدا یکی/هر کسی که به یک کرشمه لیلا نمی شود”

دوستی من و لیل ا یعنی این:

بی انتها،پر مفهوم و البته نگفتنی!!!


پ.ن:نه این که جو گیر شده باشم نه!خیلی وقت بود می خواستم بنویسم برایش،دنبال فرصت مناسب بودم…چه وقتی بهتر از حالا…

پ.ن.۲:بماند برای سال های بعد که دلمان تنگ بشود برای مثل امروزی و بخوانیمش با هم…

پ.ن.۳:تقدیم به دوست همیشه ی “زیستم”!…