خسته…

نشست کنار پله…

{نفسی کشید}

خدا شُکرِت…

هر آنچه می خورد را می فروخت!

مردم صدایش می زدند:نمکی!

پ.ن:عنوانش شبیه من است اما متنش نه!

16 دیدگاه در “خسته…

  1. سلام
    یاد این متن افتادم

    صبح ها یک پیرمرد دستفروش سر راه من است که همه ی سرمایه اش چند تا لیف و سنگ پاست
    تا حالا ندیده ام کسی از پیرمرد خرید کند

    نمی دانم روزی چندهزار نفر از جلوی بساطش رد می شوند

    اما پیرمرد به همه ی آنها با صدای بلند سلام می کند

    با خودم می گویم کاسب زرنگ به این می گویند…
    حتی بیشتر

    موفق باشید

    یاعلی

  2. سلام

    یه کتابی به دستم رسید به نام
    PARALLEL WORLDS
    نوشته آقای
    M I C H I O K AKU
    متاسفانه از کامپیوتر اینجا نمیتونم چیزی اتچ کنم وگرنه براتون ایمیلش میکردم
    حدود ۴۵۰ صفحست و نظریه جهانهای موازی رو بصورت کامل مطرح کرده و از نظر علمی ثابت کرده
    چون فرموده بودید دارید روش تحقیق میکنید خدمتتون معرفی کردم
    فکر کنم بتونید از طریق سرچ دانلودش کنید

    امیدوارم بدردتون بخوره

    یاعلی

    • ممنونم بنده گفتم روی سینما و ژانرهای مختلف فیلم کار می کنم که این جزو موضوعات زیر شاخه ای و فرعی اش موضوع اصلی می شود

      ولی خوب سینمای ماوراء و معنا گرا هم برای من خیلی مهم است بنابراین حتما می خوانمش…

      هر چند تا بفکر مکتوب کردن تجربیات نبودم ممنون.

      یاعلی

  3. سلام

    گاهی وقتها که با بعضی دوستان اهل رسانه و اهل فیلم صحبت میکنم خیلی براشون جالبه این جور موضوعات
    گاهی وقتا فکرشو نمیکنن که پشت یه صحنه ساده یا یه اپیزود ۳ دقیقه ای اینقدر نکته ممکنه نهفته باشه

    لذا فکر میکنم اگر مکتوب کنید حاصل مطالعاتتون رو و در اختیار دیگران هم بذارید استقبال خوبی ازش بشه . جدای از اینکه واقعا نیازه بررسی مسایل روز

    حال تصمیم با خودتون

    موفق باشید
    یاعلی

    • سلام
      بله چون هر کس از یک بُعد نگاه می کنمد و یک نقطه نظر دارد حاصل نقدها قطعاً متفاوت خواهد بود در اولین فرصت می نویسم این روزها درگیر مسائل دیگری هستم.
      البته هیچ وقت فیلم و نقدش را رها نمی کنم چون واقعاً مسئله ای است که از مانور دادن روی آن لذت می برم.
      ممنون
      یاعلی

  4. این هم یه دوبیتی از حقیر

    شاید دلتان را جایی برد

    یا علی

    باب الجواد… خاطره ی لحظه های ناب
    پای ضریح… زمزمه ی روضه ی رباب

    پهلوی حوض… روضه ی یک خطی عطش
    “کودک چقدر میخورد از نهر آب ، آب؟”…

    • امروز توی نماز جماعت وقتی حاج آقا گفتند فردا میلاد حضرت علی اصغر است چشمانم پر از اشک شد…

      آخر یک کربلا رفته می داند چه می گویم…
      کنار ضریح ارباب گاهی دلت می خواهد علی کوچکش را صدا کنی…



      فرمود:حتی اگر آبش دهید هم پرپر می شود…

      لاحول و لاقوه الا بالله که وقتی می خوانی مختار چطور انتقام گرفت تازه دلت کمی آرام می شود…
      اللهم عجل لولیک الفرج…

  5. سلام

    خودتون حرفشو پیش کشیدید
    خودتون خواستید
    اینم رزق و روزی خودتون

    یا حبیب الباکین

    با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید

    رباب ، با آب هم قافیه باشد

    روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند

    حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود

    هدف های روشنی داشت

    تنها تو بودی که خوب فهمیدی

    استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت

    شش ماه علی بودن را طاقت آوردی

    خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

    حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد

    می رود بر می گردد

    می رود…

    با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد

    تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند

    رباب می رسد از راه

    با نگاه

    بایک جملهء کوتاه

    آقا خودتان که سالمید انشاالله…

    فایل اجرای این شعر توسط حاج مهدی سلحشور:

    http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://firouzja.persiangig.com/audio/Ya%20Ali%20Asghar%20Dakhilak.mp3

  6. سلام و رحمت خدا بر شما
    اگر قرار باشد از تمام آبادی کوچک و دور افتاده دل من، یک متن را بصورت «کامل» بخوانید، ترجیح می دهم همین متن آخری «رها کن گل های قالی را» باشد.
    http://delabad.ir/post/770
    یا زهرا «سلام الله علیها»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.